شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افروز مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
خیلی شعر قشنگی بود
آدم دوست داره با این شعر گریه کنه : (
دقیقا. من سر کلاس بودم خیلی هم ناراحت دفترم رو باز کردم این شعر رو یهو دیدم...قبلا نوشته بودمش تو دفترم ولی اونقدر که الان با احساسم بازی میکنه اونوقت نمیکرد.
خیلی جالب بود نمیدونستم سهراب شعرای با وزن و قافیه هم میگه
سلام...وای چه شعر قشنگی بودا...فراوان مرسی
سلام




من همون متقلبم .
اومدم داغ دلتو تازه کنم برم
عجب حالی میده این دوران دبیرستان
dar mian tarikiha
dar talatome amvaje daryaye siahi
va dar bikaranegiash
raha miyabam khod ra
harasam tanha az margam ast
az inke dar faramooshi bemiram
be entezari azadiam
be entezare hadiyeye oghab
mikhaham raha shavam dar bikaranegi
javdan shavam dar agahie khish
tanha dar entezaram....dar entezare azadi.............
غم ِ من غمی غمناک َست!
غم ِ هرکس واسه خودش غم ناک ترین َست!
مثال نقض: غم من غمناکترین نیست!