...

یه تیکه از نگفته ها و گفته ها

...

یه تیکه از نگفته ها و گفته ها

ما 5 نفر

                            

بالاخره این دوتا نمره هم زدن خیالم راحت شد.این ترم هم به خوبی و خوشی گذشت...برا ترم جدید بیان رو باید با اشعری بگیرم مقدمات هم با امیدبخش.

 _سر ملاصدرا.....سر ملاصدرا؟

تو تاکسی میشینم.

_سلام.

 دارم به اتفاقای که امروز برام افتاده حرفایی که زدم و شنیدم کارایی که انجام دادم و باید انجام بدم و .....فک میکنم.یه لحظه سکوتی که تو تاکسی برقراره نظرم رو جلب میکنه.5 نفر تو تاکسی نشستیم همه ساکت...هر کسی تو دنیای خودش و فکرای خودش غرق شده...حتما دارن به امروزشون فکر میکنن یا به کارایی که فردا باید انجام بدن...یا اینکه الان که برن خونه چیکار میکنن...شام چی دارن!!! به رابطه ای که امروز برا همیشه تموم شد...شایدم رابطه ای که تازه شروع شده یا............

 اون همه شلوغی و سر و صدا توی دنیای هر کسی...اونوقت این همه سکوت....شایدم یه دنیای پر از سکوت و پوچی و این همه شلوغی...

 همه ی این فکرا و شلوغی ها زیر سر یه توده ی پیچ در پیچ خاکسترییه که ای کاش میشد انداختش جلوی سگ و تموم کرد این همه هرج و مرج رو....


 چه قدر ما 5 نفر به هم نزدیکیم...با یه ترمز تنمون به هم میخوره...اما چه قدر غریبه ایم!هر کدوممون یه دنیا ماجرا داریم که اگه بخوای یه ذره از ازش رو بدونی باید باید زندگی کنی اون فرد رو.

 5 تا دنیای بزرگ توی یه فضای کوچیک جا گرفتن بدون اینکه تو هم چپیده باشن.

تو یه ایستگاه یکی پیاده میشه با همهی فکرایی که تو سرشه...و یکی دیگه جاش سوار میشه...یه تشکر خشک و خالی...یه سلام از سر عادت.....

 _مممنون آقا هر جا امکان داره پیدا میشم.



وای خوب که یادم افتاد...مامان گفته بود چی بخرم؟....کره.تن ماهی.ماست.....

نظرات 5 + ارسال نظر
[ بدون نام ] چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 17:15 http://silent.blogsky.com

سلام ...
واقعا غریبیم . یه دنیا داریم که از اینجا هست تا اونجا بعدش ... بعدش ... بعدش فقط هیچ چی ...
من میرم بیرون اون و اونیکی هم میره بیرون ...
برا چی میریم بیرون ؟
نمیدونیم ... شکم ؟ درس ؟ یا شاید هم یه چیکه هوا که بره تو این تیکه گوشت بی لا م...

همینه دیه ... غریبه ها همه جا هستند و آشنا ها هیوقت نمیخوان که باشن .
اوه ... اوه ... اوه ... اوههوهوهو
بینم کجای کامنت بودم
خوب یادم رفت چی میخواستم بگم ... شاید اگه بودی یه بار دیه بیام
برم داره هوا سرد میشه ... ولی چقده بارون خوکشله ...
لطیف ... بی رنگ .... رویایی ... زیبا ...
نه نشد !
بارون وصف ناپذیره .
اینجا بارون میاد شیراز چی ؟

سلام.
واقعا بارون وصف ناپذیره.موافقم.ممنون از کامنتت.از اینکه وقت گذاشتی.
آره شیرازم بارون میاد.
.ممنون.

[ بدون نام ] چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 17:16 http://silent.blogsky.com

راستی یادم رفت بگم ...
خیلی خوشحالم بعد از شونصد سال یه وب از بچه های شیراز میبینم
خیلی

....ممنون

هومن چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 23:53 http://www.pink-floyd-hp.blogfa.com

خیلی قشنگ نوشته بودی...

جدی می گم : )

ممنون......خوشحالم که نظرت اینه.
.ممنون. :)

آسمون جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 15:32 http://www.hurib.blogfa.com

خوب گاهی همین ۵ نفری که گفتی نزدیک ترین ادمها میشن به هم ... ممنون که سر زدی

سلام.
خواهش میکنم.منم ممنون

مهراوه یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 18:26

جمله ی صادقه . زنده به گور بود درسته ؟!!

توده ی پیچ در پیچ خاکستری که کاش می شد انداخت جلوی سگ ...

چقدر جالب گفتی اون قسمت ما 5 نفر چقد به هم نزدیکیم میشه گفت از نظرم فوق العاده بود فوق العاده و باز هم فوق العاده ... آخه خیلی حرف داشت توش ...

سینه ات آزاد از حقارت ها : )

سلام.ممنون از نظرت.خوشحال شدم از اینکه به دلت نشسته.
آره صادق هدایت گفته بود.
.ممنون.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد