سلام.
بالاخره پنج شنبه آخرین پروژه رو هم تحویل دادم.هنوز نمره ۲ تا از درسامو نمیدونم...برام زیاد مهم نیست ولی از لحظه ای که میخوام نمرمو ببینم بدم میاد.بزنن این دوتارم خلاص شیم.یه تعطیلات حدودا ۳ هفته ای دارم که البته ۴ روزش پر شد.
تقریبا کلی کار دارم که انجام بدم هر چند بعضیهاش کوچیکن ولی خوب کلی هستن.
باید برم یه کتاب خوب بخرم بخونم...لیست فیلمایی رو که میخوام ببینم کامل کنم و برم بخرم....سیم کارت بگیرم آخه سوخت!...پول بریزم به حساب...کادو بخرم...برنامه بریزم با دوستام برم بیرون...به عمو عمه و...پیامک بدم!...دوتا کتاب که ضخامت یکیش به اندازه فاصله انگشت کوچیکه و سبابه هست و اون یکی نصف اون رو باید بخونم....اتاقم رو مرتب کنم...تصمیم بگیرم که موهامو کوتاه کنم یا نه و اگه آره برم کوتاه کنم...تازه خواب(جزو کارا حساب میشه) و رویا پردازی و درس و رادیو و ...بماند.
این همه گفتم که الان بگم...زیاد تمایل ندارم خاطرات روزمره ام رو تو وبلاگم بنویسم چون هر چند وبلاگم رو کسی نمیخونه اما خوب...کلا کار لوس و زیادی دخترونه ای هست...اما خوب حوصله ام نشد ننویسم! اولینش بود و شاید آخرین.
راستی یه کار مهم دیگه یادم رفت...سر و سامون دادن به همهی کارای بالا.
راضی باشید از خودتون...بدرود
سلام
خوش به حالت که امتحاناتت تمام شد...
من هنوز یه امتحان دیگه دارم. باور کن دانشگاه خالی شده دیگه کسی نیست اما دانشکده ما همچنان امتحان میگیره...
بی نام...
سلام.آره...خوش به حالمونه ولی شما هم زودی تموم میشین.منم وقتی تموم شدیم باورم نمیشد.
وای کی میره این همه راه رو چه قدر کار داری انجام بدی باید از ده نفر کمک بگیری : )
تقریبا کلیش رو انجام دادم.راستی یادم رفته بود بگم وبلاگت خشکله.
گذشته همیشه یه جزئی از آدم می مونه
برای همیشه....
یه کار بود
واسه این کارا من باید یه هفته وقت بذارم
تازه کتاب خوندم هم دو هفته سر جم یک ماه
خوشبحالت من ترم جدیدم شروع شد
ممنون که سرز دی
خوب من تا انجامش دادم بیشتر از یه هفته هم طول کشید!
تازه هنوز مونده
شما هنوز هیچی از من نمیدونی
بعد میگی نباید پشت اسم توهم بمونم
این اسمی نیست که من رو خودم بذارم
منو به این اسم صدا میکنن
میلاد توهمم
از ۱۳ سالگی با این اسم بزرگ شدم
ممنونم
حتی اگر غمم واست قشنگ نباشه...
راستی تو دانشجوی چی هستی مگه که از راسل میگی...
از پروژه گفتی. فکر می کنم یه رشته مهندسی باشه...
اما راسل...
جالبه
که هنوز غرق نشدی. خیلی خوبه...
______________________________
چشم هایم را می بندم
و در میان سیاهی ها گم می شوم...
نمی دانم که من سبک شده ام
یا ستاره ها زیر بار گناه سنگین
چراکه اکنون با ستاره ها همراهم
می دانم. این دستانم نیستند که پرواز را معنا می کنند...
خدایا...
تو قطره ای باران به من هدیه کردی
اما چرا فراتر از ابرها؟
تا در بودنش تردید کنم....
تردید کنم در آسمان
در روز
در خورشید
در خودم....
می خواهی بگویی که هیچ نیستم؟
می دانم
من هیچ نیستم...
سلام...
نه!منظورم این نبود که غمت واسم قشنگ نیست. چیزایی که از با زبون احساست میگی و غمت هم به گفتنش کمک میکنه خیلی قشنگه.
ممنون که وقت گذاشتی.